|
بشکن شکنجه ی سکوت را
۱.حالا ديگر دير است... من نام كوچه هاي بسياري را از ياد برده ام نشاني خانه هاي بسياري را ازياد برده ام واسامي آسانِ نزديكترين كسان دريا را راستي آيا به همين دليل ساده نيست كه ديگر هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد؟! ۲.سلام ۳. اكنون من، از رنج قبيله ي بيداري كه سياهپوش سيب سرخ آرزو،در بهت بهتان هايي كه بوي خون و خيانت مي دهند و زير سايهي سنگين قفل غفلت،محصور در ديوارهاي بلند بي اعتمادي...رنج مي برم. رنج مي برم وقتي حتي سربه راهترين زالوها هم شبها خواب خوراك خون مي بينند و صبح ها سر مست از روياي شيرينشان به ضيافت متعفن دلپذيرشان رنگ حقيقت مي دهند... از دروغ و دغل و رياكاري،از قفل و فيلتر و ديكتاتور، از واژه هاي فلج و دستان ناتوان خودم رنج مي برم.از سرماي مرگ و داغي فريادهاي بي فرجام،از سرنوشت نامعلوم كودك فردا،از سرنوشت نامعلوم اين گربه ي هفت هزار ساله،از پرسش هاي بي جواب آينده رنج مي برم.از بي تفاوتي عده اي صاحب حق و خواب عميق عده اي خيانت كار و حصار ترس و كابوس هاي شبانه ام، از دستماليِ واژه ي عدالت رنج مي برم. از شكافهاي عميق ادراك مردمم و رنج رنجبران به خون نشسته... ۴.اين سكوت رو مي شكنم نه به خاطر ِاين حس لعنتيِ نوشتن،نه به خاطر تلخي اين سكوت و نه حتي به خاطرِسرماي اين روزهاي بي آتيه.فقط و فقط به خاطر دوست گل و مهربونم پري.كه اين روزا از درد به خودش مي پيچه.نه تنها از فضاي مزخرف بيمارستان و درداي لعنتيِ شيمي درماني كه به قول خودش بيشتر از اخبار تلخ روزنامه ها كه هر چي اصرار مي كنم نخونه بي فايده است.از اين چهار سالِ آزار دهنده و... شايد مناسبتر بود با يه شعر در فضاي اين روزا مي اومدم.اما با يه عاشقانه اومدم كه پري خيلي دوسش داره و خواسته با اون بيام.و تنها كاريه كه بعد از دعا مي تونم برايش انجام بدهم.شما هم لطفا سر سفره هاي افطار و سحر براش دعا كنين خيلي نازه .يه ماه نجيب و دوست داشتني كه آرزو دارم خنده اش رو دوباره ببينم. و اما شعر: همه ي عمر توي صف بودم* مثل آغوش يك فراموشي كسي از من سراغ هم نگرفت يا نپرسيد از چه خاموشي وسط ازدحام تنهايي دل سپردن چه چيز غمگيني است دل به دريا زدن كمي سخت است عاشقي اتهام سنگيني است بين ترديد و سايه هاي كسي همه ي عمر پا به پا شده ام آخرش چون عروسكي كهنه قسمت خواب سايه ها شده ام خط خطي هاي گيج تو در تو به غمم قرص خواب مي دادم* نامه هايي كه او نداده ولي من هميشه جواب مي دادم نامه هايي شبيه كودكي ام مثل يك بازيِ پر از خنده شوق يك بادبادكِ رنگي مثل خوابي براي آينده بي تفاوت به آرزوهايي كه پر از داغي ِرسيدن بود يك خداحافظي پر از نفرت كه فقط قسمت دل من بود اشتباه بزرگ زندگي ام در شلوغيِ شهر افسرده مي روم لحظه اي خودم باشم حالم از خواستن به هم خورده... *اين دو مصرع شعرم تحت تاثير شعر خانم زهرا معتمديِ ۵.يه تشكر و يه عذر خواهي هم مديون دكتر سيد مهدي موسوي عزيز هستم كه كلي بابچه بازي اذيتش كردم ولي علي رغم همه ي مشكلاتش لطفشو ازم دريغ نكرد. لطفا نقد كنين و هميشه با نفس تازه راه بايد رفت...
سکوت...
سلام براي كم كاري هايم و بي جواب موندن كامنت هاي با ارزشتون معذرت ميخواهم راستش توجيه مناسبي ندارم شايد فقط روزمرگي. و شعر كه مدتي بود از من فرار مي كرد: (1) حالا كه وعده ي لبخندهاي بي گاه تو را باور كرده ام و بي گاه تر از آن از بازي هاي كودكانه ام دست كشيده ام چيزي بگو چيزي حتي شبيهِ واژگان نامفهوم كودكي حالا كه فاصله هاي رنج آور هزار سال دوري را پيموده ايم حالا كه دوباره خورشيد دميده و در اين دشت تفتيده گلي روئيده مگذار، هراس مرگ آور اين سكوت تلخ قد بكشد و آفتاب را از اين گل دريغ كند... (2) با الهام از استاد بزرگوار دكتر سيد مهدي موسوي و فروغ عزيز: دل خسته ام از بوي خون،بوي خيانت ها از انفجار مين و تكرار جنايت ها از تو كه دائم گرم اخبار و تب نفتي من مي روم،لطفا نگو نيلو چرا رفتي با انزجار از لحن اخبار جهاني كه پرسيدم آيا مي رسد -آخر زماني_ كه؟... شب در نفس هايم كسي با بغض مي نالد هر شب كسي از من كمي لبخند مي خواهد حالا توقع هاي او هر چند بر حق است دندان عشق از خنده هاي زوركي لق است خنديدن تلخي كه من را زود مي پوسد انگار اشكي خنده را با زور مي بوسد وقتي فروغ از درد فصلي سرد هق هق كرد يا مادري از فرط اشك كودكش دق كرد آغاز فصلي سرد و... پس كو آن خدايي كه؟ شايد خدا هم مرده در دنياي تاريكِ(تاري كه) در انتظار انتهايم تلخ يا شيرين اين گونه شايد ترسم از كابوس ها تسكين... دل خسته از تاريكي تلخ اتاقي كه اي مهربان با خود بياور آن چراغي كه... لطفا بدون تعارف نقد كنيد.
1.سلام.لطفاآشفتگي دنياي تلخ منو ببخشيد كه اين همه در هم و برهمه. 2.اميدوارم سال خوبي داشته باشيد و سنتهاي قشنگ و پر معناي ايراني رو ، از خونه تكوني دسته جمعي و حاجي فيروز و چهار شنبه سوري گرفته تا سفره ي هفت سين و ماهي قرمز و سبزه و ديد و بازديد و سيزده به درهمه رو تمام كمال وبا لذت بر گزار كنين و به نسل بعد انتقال بدهيد. 3.دلم از خيلي روزا خسته شده... اينو براي اون دسته از دوستام مي نويسم كه دوباره بهم يادآوري كردند كه: خيلي آدمها وقتي بارون بند مي آد چترشونو جا مي گذارن... به قول شاعري كه اسم شريفشو نمي دونم: بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق/اين ها چقدر فاصله دارند با رفيق من را به انتظار نبودن كشانده اند/روح مرا به مسند پوچي نشانده اند تا اين برادران ريا كار زنده اند/اين گرگ سيرتان جفا كار زنده اند يعقوب درد مي كشد و كور مي شود/يوسف هميشه وصله ناجور مي شود اينجا كسي براي كسي كس نمي شود/حتي عقاب در خور كركس نمي شود جايي كه سهم عشق به جز تازيانه نيست/ حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است/ما مي مي رويم هر كه بماند مخير است ما مي رويم گر چه از الطاف دوستان/در جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است ما مي رويم مقصدمان نا مشخص است/ هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است از سادگي است گر به كسي تكيه كرده ايم/اين جا كه گرگ با سگ گله برادر است 4.كاش خاتمي يا مير حسين راي بيارن 5.دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه كنم شكنجه مي شم از خودم نمي تونم شكوه كنم انگاري كوه غصه ها روي سينه ي من اومده آخ! داره باورم ميشه خنده به ما نيومده... 6. اینم از حودم: شكوفه هاي صورتيِ سكوت شادماني كودكانه ي من دلدادگي بي رياي تو و پيچك سبز آرزوهايمان... مي بيني! بساط ساده ي خوشبختيمان جورِجور است چرا به فاصله ها جرات حضور دهيم؟
اينك سپيد آمده ام به حضورت ، چونان برفي كه بر سر اندوه مي نشيند... تمام شاعرانگي روسري ام را باد برده است دلم باران مي خواست اما حالا كه خيس غزل هاي شبانه ات واژه ها را قرباني قدم هاي نيمه كاره ي ترديد كرده ام آسمان ايري يا آفتابي، چه تفاوتي دارد؟! بايد پا برهنه راه بيفتم دنبال سطرهاي اين جاده كه سالهاست شرم را دستاويز يك سكوت طولاني كرده اند بايد كفش هاي مدارا را از پا در بياورم حتي به بهاي نفرين تمام مردم شهر بايد دنبال نام تازه اي باشم كه لابه لاي هرزگي يك ديوار بلند معصوميت من را ربوده است.
از گذاشتن پست قبلي توبه مي كنم و فقط به احترام دوستان عزيزي كه نقد كردند و نظر دادند حذفش نمي كنم. اما گمونم از همون شعراست كه به قول استاد خوبم آقاي خليل شفيعي بايد با يه پرتاب سه امتيازي رونه ي سطلِ زباله بشه. البته ايشون لطف كردن و به در خواست من اشكالات وزني رو به من گفتند ولي راستش اونقدر پر اشكال بود كه دلمو زد و دوست ندارم دست بهش بزنم. و همين جا ازشون عذر خواهي مي كنم.در هر حال مطمئن باشين من جنبه ي هر گونه نقد رو دارم و اين توبه نامه صرفا يه مسئله ي شخصيه. بي خيال، كار تازه ام رو نقد كنين لطفا: "تقديم به معصوميتِ دوستِ شاعرم مريم" او را به قتلِ يك غزل مجبور كردند//نامردها خورشيد را در گور كردند چون ماهيِ سرخي به جرمِ بي گناهي//او را به تنگي شيشه اي محصور كردند اول به اشعارِ سپيدش پيله كردند//يك روز هم، قلبِ غزل را تور كردند اصلا تمامِ شعرهايِ ساده اش را//با اتهامِ شاعري، سانسور كردند! گفتند ديگر قصه ي مجنون نگويد//ليليِ شعرش را زِ مجنون دور كردند يك شب به تنهايي به بالينِ غزل رفت//ديدارِ او را وصله ي ناجور كردند وقتي به آرامي درِگوشِ غزل گفت//آخر چگونه عشقِ من را تور كردند؟! اشكِ غزل،نم نم به روي دفترش ريخت//اقرار كرد اين كار را، با زور كردند
سلام اين بار با يه غزل اومدم كه به نوعي قرار بود براي من شروع پست مدرن باشه اما رفقاي انجمن بد جور تو ذوقم زدند و حالا ديگه نمي دونم شايد ادامه دادم شايدم نه. فعلا كه با وسعت بي پايان واژه ي ترديد دست به گريبانم تا يار كه را خواهد وميلش به كه باشد ... بگذريم... يه جورايي فكر مي كنم قرار يه اتفاقاتي تو زندگيم بيقته ، خوب يا بدش رو نمي دونم ولي منو بدجور بي قرار كرده و باعث اين نبودنم تو نت شده، تو جمع دوستان و كلا تو دنياي اطرافم. و اما شعر: به يك سوال قريب الوقوع توي اتاق // به صحنه اي كه همين صبح پشت چراغ به سايه اي كه كنار تو ديده ام امروز //و سالهاي پر از التهاب و درد فراق به اتهام اسكيزو فرني كه مي زني تو به من// به عمق فاجعه به آتشي كه زير اجاق دوباره صحنه ي جرم تو را مرور كنم؟//همان زنِ مو بلوندِ... ، همان ، همان زنِ زاغ ولي تو با دو سه لبخند ساده و شيرين // به من دوباره همان تهمت و دو بوسه ي داغ وَ شك دوباره در افكار من قدم زده است// ولي نه من خودم آن زن ، همان زن چاق به چشم هاي خودم ديده ام تو را با او // نه هر چه فكر مي كنم انگار مثل يك باتلاق تو راست گفته اي انگار من خيالاتي // و باز با تو دلم صاف بي خيال طلاق ببخش خوب من اين اتهام سنگين را // و در دلم به خودم فحش:خنگِ گيجِ الاغ و بي خيال تمام توهمات كثيف// سوال : كه چاي بريزم؟ و تو : نه ، قهوه ي داغ لطفا كوبنده نقد كنيد؛ خيلي بهش محتاجم. هميشه با نفس تازه راه بايد رفت...
"ما كه اين همه براي عشق/آه و ناله دروغ مي كنيم/راستي چرا/ در رثاي بي شمار عاشقان/- كه بي دريغ-/خون خويش را نثار عشق مي كنند/از نثار يك دريغ هم/دريغ مي كنيم؟" تقديم به شاعر سه شنبه هاي تلخ و بي حوصله،قيصر،كه خيلي زود رفت و حالا سالمرگش در اندوهي جاودانه فرا رسيده است: حادثه رنگ جنوبي داشت،چشمانش غزل//شعرهايش خوب و شيرين بود با طعم عسل زود رفت اما طريق رفتنش هم فرق داشت//قبل رفتن عاشقش بودند مردم در محل تا زبان عشق هم دستور دارد گفته بود//عاشقانه زندگي مي كرد، عشقي در عمل رفتنش مرگ كبوتر هاي پر احساس بود//در ستون تسليت ها رد پايي از غزل نام زيبايش هم از پايان عشق آغاز شد//با سه شنبه تلخ بود اما سه شنبه شد مثل تخت هاي دي هميشه شرمگين از نام او//حرفهاي ناتمامي داشت، اي واي از اجل نقد فراموش نشه لطفا. هميشه با نفس تازه راه بايد رفت...
ميان سكوت سرد واژه ها، مبهوت چشم هاي پر حسرتت، خيره مي شوم به انتهاي اندوهي كه عمق تنهايي مرا فرياد مي زند. كاش تا دير نشده به اشتياق قدم هاي من ايمان مي آوردي، و دريچه اي رو به تپش هاي عشق آلود اين دل نيم سوخته مي گشودي ، شايد كمي، شراره هاي آتشي كه بر جانم زبانه مي كشند ، افول كند . . . همیشه با نفس تازه راه باید رفت...
|
About
که حقیقت خورشیدی است خاموش ناشدنی هرچند ابلهانه خاموشش بخواهند تنها می توانند چشمان خویش را ببندند. Archivesآبان 1388شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
سيد محمد خاتمي
قابيل |